خبر یزد - یزد - در شبهای سرد دیماه ۱۴۰۴، در آتش خشم و آشوب، دست مجروح یک سرباز وطن، پر از ساچمه بود و در مشتش، عکس مچالهشده سونوگرافی فرزندی که بیستوپنج هفته بعد به دنیا میآید.
خبرگزاری مهر - گروه استانها: نوشتن از دیماه ۱۴۰۴ همچون کشیدن ناخن بر زخم است. ساعت حوالی ۸ شب بود. ابتدا در میدان امامحسین هیچگونه تجمعی دیده نمیشد. رفتهرفته که به ساعت هشت نزدیک میشدیم، عده ای را میدیدم که گروهگروه با لباسهایی غالباً تیره و مشکی و ماسک بر چهره اضافه میشوند.
در حال مرور فضای معنوی انقلاب ۵۷ و آرمانهایش بودم که پسر جوانی، که مطمئنم از من کوچکتر بود، شروع به آتشزدن زبالهها و سر دادن شعار کرد. نمیتوان نام شعار بر آن نهاد؛ چرا که شعار برآمده از هدفی والا و اندیشهای استوار است، اما آنچه آن پسر جوان عینکبهچشم تکرار میکرد چیزی جز ناسزا و دشنام نبود. همان ناسزاهای آن پسرک، گویی شعلهکبریتی بود که جمعیت را بیپرواتر و شجاع کرد.
درنیافتم چگونه آن جو اعتراضی آرام، که در آن مردمی تنها معترض به گرانی و کوچکشدن سفره خود بودند، صحنهای از به آتشکشیدن درختان، سوزاندن خودروهای شخصی و بانک صادرات، پرتاب کوکتل مولوتف به سمت بنر صلواتِ میدان امامحسین، و خودرویی که با سرعت به سوی مدافعان امنیت میآمد، تبدیل شد.
شب اغتشاش وقتی کشیک بیمارستان شهید صدوقی بودم. میان تمام مجروحان، عکس دست سربازی را دیدم که پر از ساچمه بود؛ آنقدر که تصویر دست چپش از فراوانی ساچمهها سفید به نظر میرسید. لباس خاکیاش پارهپاره بود و در دست دیگرش تصویر مچالهشدهای از سونوگرافی یک «شکوفه سیب» بود، تصویر دخترکی که قلبش برای پدر به تپش افتاده است.
چشمان «شکوفه سیب» سرباز وطن، بیستوپنج هفته دیگر به جهان گشوده خواهد شد، شکوفهای که سالهای بعد، اتفاقات تلخ دیماه سرد ۱۴۰۴ را در کتاب تاریخ خواهد خواند و به شجاعت پدرش خواهد بالید.
این ایام وقتی به آسیبهایی که شهر در این شبهای پر هیاهو خورده است فکر میکنم، برای تکتک زخمهایی که پذیرفته است چشمهایم تر میشود؛ اما وقتی پای ایران در میان باشد باید به کارزار زندگی با حوصله بیشتری تن داد. باید دانههای امید را در نخ تسبیح کرد و با همان تسبیح ذکر زندگی گفت. باید ماند و از ایران دفاع کرد.